تبلیغات اینترنتیclose
مجموعه راهی وآهی
پیچک ( هوشنگ ابتهاج ) ه ا سایه
شعر و ادب معاصر پارسی
( )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:27 تعداد بازديد : |

استاد هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( شاعر ) شبی کدام شب (ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:55 تعداد بازديد : 721 |

شاعر

 

 

شبی
 کدام شب ؟
 شبی
شبی ستاره ای دهان گشود
چه گفت ؟
نگفت از لبش چکید
 سخن چکید ؟
 سخن نه اشک
 ستاره میگریست
ستاره کدام کهکشان ؟
ستاره ای که کهکشان نداشت
سپیده دم که خاک
در انتظار روز خرم است
 ستاره ای که در غم شبانه اش غروب کرد
 نهفته در نگاه شبنم است
 
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(زندگی نامه ) یادها انبوه شد(ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:52 تعداد بازديد : 1629 |

زندگی نامه

 

یادها انبوه شد
 در سر پر سرگذشت
جز طنین خسته ی افسوس نیست
رفته ها را بازگشت

 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( پند رودکی )گفتم اگر پر نتوانست یا (ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:30 تعداد بازديد : 462 |

پند رودکی

 

گفتم اگر پر نتوانست یا
نخواست
 من
 هموار کرد خواهم گیتی را
فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی
 من
خواستم ولی نتوانستم
تا خود چه خواهی و چه توانی

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
(تصویر ) خانه خالی تنهایی(ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:30 تعداد بازديد : 447 |

تصویر

 

خانه خالی تنهایی
 مثل آینه بی تصویر
در شب تنگ شکیبایی
 عکسی آویخته بر دیوار
مثل یادی سبز
مانده در ذهن
شب پاییز
دختری
 گردن افراشته با بارش گیسوی بلند
 پسری
 در نگاهش غم خاموش پدر
و زنی رعنا اما دور
 در شب تنگ شکیبایی مردی تنها
 مثل آینه بی تصویر
 خالی خانه تنهایی
 سایه ی خاموش
 در شب آینه می گرید
 آه هرگز صد عکس
 پر نخواهد کرد
جای یک زمزمه ساکت پا را بر فرش
این که همراه تو می گرید آیینه ست
 تو همین چهره تنهایی

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( ارغوان )ارغوان شاخه همخون مانده من(ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:23 تعداد بازديد : 411 |

ارغوان

 

ارغوان شاخه همخون مانده من
 آسمان تو چه رنگ است امروز؟
آفتابی ست هوا؟
یا گرفته است هنوز ؟
من در این گوشه که از
دنیا بیرون است
 آفتابی به سرم نیست
 از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوار است
آه این سخت سیاه
آن چنان نزدیک است
 که چو بر می کشم از سینه نفس
نفسم را بر می گرداند
ره چنان بسته که پرواز نگه
در همین یک قدمی می ماند
 کورسویی ز چراغی رنجور
قصه پرداز شب ظلمانی ست
نفسم می گیرد
 که هوا هم اینجا زندانی ست
 هر چه با من اینجاست
 رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندر این گوشه خاموش فراموش شده
کز دم سردش هر شمعی خاموش شده
باد رنگینی
در خاطرمن
گریه می انگیزد
ارغوانم آنجاست
 ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد می گرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو می ریزد
ارغوان
 این چه راز ی است که هر بار بهار
با عزای دل ما می آید ؟
 که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است
 وین چنین بر جگر سوختگان
 داغ بر داغ می افزاید ؟
ارغوان پنجه خونین زمین
دامن صبح بگیر
 وز سواران خرامنده خورشید بپرس
کی بر این درد غم می گذرند ؟
 ارغوان خوشه خون
 بامدادان کهکبوترها
 بر لب پنجره باز سحر غلغله می آغازند
جان گل رنگ مرا
بر سر دست بگیر
 به تماشاگه پرواز ببر
آه بشتاب که هم پروازان
نگران غم هم پروازند
ارغوان بیرق گلگون بهار
تو برافراشته باش
شعر خونبار منی
یاد رنگین رفیقانم را
 بر زبان داشتهباش
 تو بخوان نغمه ناخوانده من
ارغوان شاخه همخون جدا مانده
من

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( تاسیان )خانه دل تنگ غروبی خفه بود(ابتهاج ) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:14 تعداد بازديد : 426 |

تاسیان

 

خانه دل تنگ غروبی خفه بود
 مثل امروز که تنگ است دلم
 پدرم گفت چراغ
 و شب از شب پر شد
 من به خود گفتم یک
روز گذشت
 مادرم آه کشید
 زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
 که گمان داشت که هست این همه درد
 در کمین دل آن کودک خرد ؟
 آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
 معنی هرگز را
 تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟
 آه ای واژه شوم
 خو نکرده ست دلم با تو هنوز
 من پس از این همه سال
 چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آه آیینه )او را ز گیسوان بلندش شناختند(ابتهاج) ( مجموعه راهی وآهی, )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 16:07 تعداد بازديد : 511 |

آه آیینه

 

او را ز گیسوان بلندش شناختند
 ای خاک این همان تن پاک است ؟
 انسان همین خلاصه خاک است ؟
وقتی که شانه می زد
 انبوه گیسوان بلندش را
تا دوردست آینه می راند
 اندیشه خیال پسندش را
او با سلام صبح
خندان گلی ز آینه می چید
دستی به گیسوانش می برد
شب را کنار می زد
 خورشید را در آینه می دید
اندیشه بر آمدن روز
بارانی از ستاره فرو می ریخت
در آسمان چشم جوانش
آنگاه آن تبسم شیرین
در می گشود بر رخ آینه
از باغ آفتابی جانش
 دزدان کور آینه افوس
 آن چشم مهربان را
 از آستان صبح ربودند
 آه ای بهار سوخته
 خاکستر جوانی
تصویر پر کشیده آیینه تهی
با یاد گیسوان بلندت
 آیینه در غبار سحر آه می کشد
مرغان باغ بیهوده خواندند
هنگام گل نبود

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 صفحه بعد