تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( هوشنگ ابتهاج ) ه ا سایه
پیچک ( هوشنگ ابتهاج ) ه ا سایه
شعر و ادب معاصر پارسی
( )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 10:27 تعداد بازديد : |

استاد هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت
( مرگ روز )می رفت آفتاب و به دنبال می کشید( ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:30 تعداد بازديد : 1733 |

مرگ روز

 

 

می رفت آفتاب و به دنبال می کشید
 دامن ز دست کشته خود روز نیمه جان
خونین فتاده روز از آن تیغ خون فشان
در خاک می تپید و پی یار می خزید
خندید آفتاب که : این اشک و آه چیست ؟
 خوش باش روز غمزده هنگام رفتن است
 چون من بخند خرم و خوش این چه شیوناست ؟
 ما هر دو می رویم دگر جای شکوه نیست
نالید روز خسته که : ای پادشاه نور
شادی از آن توست نه از آن من : بلی
ما هر دو می رویم ازین رهگذر ولی
 تو می روی به حجله ومن می روم به گور

 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( نگاه آشنا )ز چشمی که چون چشمه آرزو( ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:27 تعداد بازديد : 1568 |

نگاه آشنا

 

ز چشمی که چون چشمه آرزو
 پر آشوب و افسونگر و دل رباست
به سوی من آید نگاهی ز دور
نگاهی که با جان من آشناست
تو گویی که بر پشت برق نگاه
نشانیده امواج شوق و امید
که باز این دل مرده جانی گرفت
 سرآٍیمه گردید و در خون تپید
 نگاهی سبک بال تر از نسیم
روان بخش و جان پرور و دل فروز
برآرد ز خاکستر عشق من
شراری که گرم است و روشن هنوز
 یکی نغمه جو شد هماغوش ناز
 در آن پرفسون چشم راز آشیان
تو گویی نهفته ست در آن دو چشم
 نواهای خاموش سرگشتگان
ز چشمی که نتوانم آن را شناخت
 به سویم فرستاده آید نگاه
تو گویی که آن نغمه موسیقی ست
که خاموش مانده ست از دیرگاه
از آن دور این یار بیگانه کیست ؟
 که دزدیده در روی من بنگرد
 چو مهتاب پاییز غمگین و سرد
 که بر روی زرد چمن بنگرد
به سوی من آید نگاهی ز دور
ز چشمی که چون چشمه آرزوست
قدم می نهم پیش اندیشناک
 خدایا چه می بینم ؟ این چشم اوست
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( می خواهم از تو بشنوم )می خواهمت سرود بت بذله گوی من (ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:24 تعداد بازديد : 1760 |

می خواهم از تو بشنوم

 

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 روی لبش شکفت گل آرزوی من
 خندید آسمان و فروریخت آفتاب
 در دیه امیدم  باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
 پنداشتم که نغمه گم گشته من است
 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
 در چشم آزمایش من  آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز بز برای بوسه دل خواهشم تپید
 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
 رفتم به آسمان فروزنده خیال
 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
 در شعله فریب دم دلنشین خویش
 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ناگفته تو را
 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را
 می دانم و هنوز ز افسون آرزو
 در دامن سراب فریبننده امید
 در جست و جوی مستی این جام ناپدید
 می  خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( شب تاب )در زیر سایه روشن مهتاب خواب ناک( ابتهاج) ( شب تاب (یک شعر ), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:21 تعداد بازديد : 1264 |

شب تاب

 

در زیر سایه روشن مهتاب خوابناک
 در دامن سکوت شبی خسته و خموش
آهسته گام می گذرد شاعری به راه
 مست و رمیده مدهوش
می ایستد مقابل دیواری آشنا
 آنجا که آید از دل هر ذره بوی یار
 در تنگنای سینه دل خسته می تپد
 مشتاق و بی قرار
از پشت شیشه می نگرد ماه شب نورد
 آنجا بر آن نگار خوابیده مست ناز
در پیشگاه این همه زیبایی و جمال
مه می برد نماز
دنبال ماهتاب خیال گشاده بال
 آهسته می رود به درون اتاق او
 من مانده همچنان پس دویار محو و مست
 از اشتیاق او
 مه خیره گشته بر وی و آن مایه امید
 شیرین به خواب رفته در آن خوابگاه ناز
 و ا? زلف تابدار پریشان و بی قرار
 از یاد عشقباز
در بستر آرمیده چو نیلوفری بر آب
 پاشیده ماهتاب بر او سوده های سیم
 لغزد پرند بر تن او همچو برگ گل
از جنبش نسیم
 افتاده سایه روشن مهتاب سیم رنگ
 نرم و سپید چون پر و بال فرشتگان
 بر آن دو گوی عاج که برجسته تابناک
از زیر پرنیان
 آن سیمگونه ساق که بابوسه نسیم
لغزیده همچو
برگ گل از چین دامنش
 و آن سایه های زلف که پیچیده مست ناز
 بر گرد گردنش
آن زلف تاب خورده به پیشانی سپید
 چون سایه امید در آیینه خیال
و آن چهر شرمناک که تابیده همچو ماه
در هاله ملال
 آن سایه های در هم مژگان که زیر چشم
غمگین به خواب رفته هم اغوش راز خویش
 و آن چشم آرمیده رویا فریب او
 در خواب ناز خویش
منمانده بی قرار و خیال رمیده مدهوش
 مست هوس گرفته از آن ماه بوسها
تا آن زمان که آورد از صبح آگهی
بانگ خروس ها
بر می دمد سپیده و دلداده شاعری
 از گردش شبانه خود خسته می رود
دنبال او پریده و بی رنگ سایه ای
 آهسته می رود

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( شب سیاه )برچید مهر دامن زربفت و خون گریست( ابتهاج ) ( شب سیاه(یک شعر ), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:15 تعداد بازديد : 1554 |

شب سیاه

 

 

برچید مهر دامن زربفت و خون گریست
 چشم افق به ماتم روز سیاه بخت
 وز هول خون چو کودک ترسیده مرغ شب
نالید بر درخت شب
سایه برفشاند و کلاغان خسته بال
 از راههای دور رسیدند تشنه کام
رنگ شفق پرید و سیاهی فرو خزید
از گوشه های بام
 من در شکنجه تب و جانم به پیچ و تاب
در دیده پر آبم عکس جمال اوست
بر می جهد ز چشمه جوشان مغز من
هر دم خیال دوست
 چون ماهتاب بر سر ویران های دل
 مستانه پای کوبد در جامه سپید
 پیچد صدای خنده او در دل خراب
لرزد تنم چو بید
این مطرب از کجاست ؟ که از نغمه های او
بر خانه خراب دلم سیل درد ریخت
 این زخمه دست کیست که بر تار می زند ؟
 تار دلم گسیخت
چون وای مرگ جگر سوز و دل خراش
 چون ناله
وداع غم انگیز
و جان گزاست
اندوهناک و شوم چو فریاد مرغ حق
این نغمه عزاست
این نغمه عزاست که منعشق مرده را
 امشب به گور می برم و خاک می کنم
وز اشک غم که می چکد از چشم آرزو
 رخ پاک می کنم
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( بر سنگ چشم او ) بر سر گوری که روزی بود (ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:10 تعداد بازديد : 1595 |

بر سنگ چشم او

 

بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 وز لهیب آرزویی روشن و خوش تاب
شعله می افراشت
وینک از خاکستری پوشیده
 کز وی جز خموشی چشم نتوان داشت
می چکد اشک نگاهم تلخ
می چکد اشک نگاهم نیز در آن جام زهرآگین
کز شرنگ بوسه لبریز است
وز فسونی تازه می خواند مرا هر دم که
 بازآ این چه پرهیز است
وز نهیب گور سرد چشم او
کاندر آن هر گونه امیدی فرو مرده ست
پای واپس می نهم
 بی نیاز بوسه ای پرشور
کز فریبی تازه می رقصد در آن لبخند
بی نیاز از خنده ای دلبند
کز فسونی تازه می جوشد در آن آواز
 می چکد اشک نگاهم باز
بر سر گوری که روزی بود آتشگاه عشق من
 وینک از خاکستر اندوه پوشیده ست
 در میان این خموش آباد بی حاصل
 در سکوت چیره این شام بی فرجام
می چکد اشک نگاهم بر مزار دل
 می سراید قصه درد مرا با سنگ چشم او
با غمی کاندر دلم زد چنگ
 وز پلاس هستی ام بگسیخت تار و پود
می رود می گویمش بدرود
وز نگاه خسته و پژمرده چون مهتاب پاییز ملال انگیز
می گذارم بر مزار آرزوهایم گلی ویران
یادگار آن امید گم شده آن عشق یادآویز

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( اندوه )خسته و غم زده با زمزمه ای حزن آلود( ابتهاج) ( اندوه (یک شعر ), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:05 تعداد بازديد : 1544 |

 اندوه

 

خسته و غم زده با زمزمه ای حزن آلود
 شب فرو می خزد از بام کبود
 تازه بند آمده باران و نسیمی نمناک
 می تراود ز دل سرد شبانگاه خموش
شمع افسرده ماه از پس آن ابر سیاه
 گاه می خندد و می تابد از اندوهی س رد
 خنده ای غم زده چون خنده درد
 تابشی خسته و بی رنگ و تباه
چون نگاهی که در آن موج زند سایه نرگ
 سوزناک از دل ویران درختان خموش
 می رسد گاه یکی نغمه آشفته به گوش
نغمه ای گم شده از سینه نایی موهوم
 بانگی آواره و شوم
می کشد مرغ شباهنگ خروش
می رود ابر و یکی سایه انبوه و سیاه
نرم وخاموش فرو می خزد از گوشه بام
آه دردی ست در آن اختر لرزنده که گاه
 کورسو می زند و می شود از دیده نهان
 وز نهیب نفس تیره شام می کشد
مرغ شباهنگ فغان
آه ای مرغ شباهنگ خموش
 بس کن این بانگ و خروش
بشکن این ناله پرسوز و گداز
بشکن این ناله که آن مایه ناز
 تازه رفته ست به خواب
 آری ای مرغک اندوه پرست
 بس کن این شور و شتاب
 بس کن این زمزمه او بیماراست
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آواز نگاه تو ) می شنوم آِناست ( ابتهاج ) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:00 تعداد بازديد : 1741 |

آواز نگاه تو

 

می شنوم آِناست
 موسیقی چشم تو در گوش من
 موج نگاه تو هم آواز ناز
ریخت چو مهتاب در آغوش من
می شنوم در نگه
گرم توست
 گم شده گلبانگ بهشت امید
 این همه گشتم من و دلخواه من
در نگه گرم تو می آرمید
 زمزمه شعر نگاه تو را
 می شنوم با دل و جان آشناست
اشک زلال غزل حافظ است
 نغمه مرغان بهشتی نواست
 می شنوم در نگه گرم توست
 نغمه آن شاهد رویانشین
باز ز گلبانگ تو سر می کشد
شعله این آرزوی آتشین
 موسیقی چشم تو گویاتر است
از لب پر ناله و آواز من
وه که تو هم گر بتوانی شنید
 زین نگه نغمه سرا راز من
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( نوش نگاه )باز واشد ز چشمه نوشی( ابتهاج ) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:57 تعداد بازديد : 1570 |

نوش نگاه

 

باز واشد ز چشمه نوشی
 همچو باران زلال ناز و نگاه
 باز در جام جان من سرداد
همچو مهتاب باده ای دلخواه
بازم از دست می برد نگهی
 نگهی چون شراب مستی بخش
 چه نگاهی که همچو بوی گلاب
می شود در مشام جانم پخش
آه می نوشمت چو شیره گل
چیستی ؟ ای نگاه نازآلود
 تو گلابی گلاب شهد آگین
تو شرابی شراب گل پالود
چه شرابی کز آن پیاله چشم
همچو لغزاب ساغر لبریز
 می چکد خوش به کام تشنه من
 آتش افروز و آرزو انگیز
آه پیمانه ای دگر که هنوز
 می گدازد ز تشنگی جگرم
چه شرابی تو ؟ وه چه شورانگیز
 سرکشیدم تو را و تشنه ترم

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آنا )صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار(ابتهاج) ( آنا ( یک شعر ), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 18:06 تعداد بازديد : 1587 |

 آنا

 

صبح می خندد و باغ از نفس گرم بهار
 می گشاید مژه و می شکند مستی خواب
 آسمان تافته در برکه و زین تابش گرم
 آتش انگیخته در سینه افسرده آب
 آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو
آتشین نیزه برآورده سر از سینه کوه
صبح می آید ازین آتش جوشنده به تاب
 باغ می گیرد ازین شعله گل گونه شکوه
 آه دیری ست که من مانده ام از خواب به دور
مانده در بستر و دل بسته به اندیشه خویش
مانده در بسترم و هر نفس از تیشه فکر
 می زنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش
 چیست اندیشه من ؟ عشق خیالی آشوبی
که به بازویم گرفته ست به بیداری و خواب
 می نماید به من شیفته دل رخ به فریب
می رباید ز تن خسته من طاقت و تاب
آنچه من دارم ازو هست خیالی که ز دور
 چهر برتافته در آینه خاطر من
همچو مهتاب که نتوانیش آورد به چنگ
دور از دست تمنای من و در بر من
می کنم جامه به تن می دوم از خانه برون
می روم در پی او با دل دیوانه خویش
پی آن گم شده می گردم و می آیم باز
 خسته و کوفته از گردش روزانه خویش
خواب می آید و در چشم نمی یابد راه
یک طرف اشک رهش بسته و یک سوی خیال
 نشنوم ناله خود را دگر از مستی درد
آه گوشم شده کر یا که زبانم شده لال
 چشم ها دوخته بر بستر من سحرآمیز
خواب بر سقف نشسته ست چو جادوی سیاه
 آه از خویش تهی می شوم آرام آرام
می گریزد نفس خسته ام از سینه چو آه
 بانگ برمی زنم از شوق که : آنا آنا
ناگهان می پرم از خواب گشاده آغوش
 می شود باز دو دست من و می افتد سست
 هیچ کس نیست به جز شب که سیاه است و خموش
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( در لبخند او ) دیدم و می آمد از مقابل من دوش (ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:51 تعداد بازديد : 1561 |

 در لبخند او

 

دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
 غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
 دوخته برروی من نگاه غم انگیز
من به خیال گذشته بسته دل و هوش
 ماه درخشنده بود و دریا آرام
 ساحل مرداب در خموشی و ابهام
 شب ز طرب می شکفت چون گل رویا
عکس رخ مه در آبگینه دریا
 چون رخ ساقی که واژگون شده در جام
 او به بر مننشسته عابد ومعبود
 دوخته بر چشم من دو چشم غم آلود
زورق ما می گذشت بر سر مرداب
چهره او زیر سایه روشن مهتاب
 لذت اندوه بود و مستی غم بود
 سر به سر دوش من نهاده و دل شاد
 زمزمه می کرد و زلفش از نفس باد
بر لب من می گذشت نرم و هوس خیز
چون می شیرین بهبوسه های دل انگیز
هوش مرا می ربود و سمتی می داد
 مست طرب بود و چون شکوفه سیراب
 بر رخ من خنده می زد آن گل شاداب
خنده او جلوه امید و صفا بود
 راحت جان بود عشق بود وفا بود
لذت غم می نشست در دل بی تاب
 دیدم و می آمد از مقابل من دوش
خنده تلخی نهاده بر لب پر نوش
آه کز آن خنده آشکار شکفتم
بنگر رفتم
دگر ز دست تو رفتم
ناله فرو ماند در پس لب خاموش
 غم زده چون ماهتاب آخر پاییز
 دوخته بر روی من نگاه غم انگیز
دیگر در خنده اش امید و صفا نیست
راحت جان نیست عشق نیست وفا نیست
 دیگر این خنده نیست نغز و دلاویز
می نگرم در خیال و می شنوم باز
 می رود و می دهد به گوش من آواز
بنگر رفتم دگر ز دست تو رفتم
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( سراب )عمری به سر دویدم در جست (ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:48 تعداد بازديد : 2183 |

سراب

 

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو
شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش
دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد
و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او

 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( آشنا سوز )چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست(ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:45 تعداد بازديد : 1599 |

آشنا سوز

 

 

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست
درین آشفته اندوه نگاهم
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
که می سوزی نهان از دیرگاهم
چه می خواهی ازین خاموشی سرد ؟
زبان بگشا که می لرزد امیدم
نگاه بی قرارم بر لب توست
 که می بخشی به شادی های نویدم
دلم تنگ است و چشم حسرتم باز
چراغی در شب تارم برافروز
به جان آمد دل از ناز نگاهت
فرو رز این سکوت آشناسوز

 

 

 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج

 



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( اندوه رنگ )می روی اما گریز چشم وحشی ( ابتهاج) ( مجموعه (سراب), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:09 تعداد بازديد : 1549 |

اندوه رنگ

 

می روی اما گریز چشم وحشی رنگ تو
 راز این اندوه بی آرام نتواند نهفت
 می روی خاموش و می پیچد به گوش خسته ام
 آنچه با من لرزش لبهای بی تاب تو گفت
چیست ای دلدار این اندوه بی آرام چیست
کز نگاهت می تراود نازدار و شرمگین ؟
 آه می لرزد دلم از ناله ای اندوه بار
 کیست این بیمار در چشمت که می گرید حزین ؟
چون خزان آرا گل مهتاب رویا رنگ و مست
 می شکوفد در نگاهت راز عشقی ناشکیب
وز میان سایه های وحشی اندوه رنگ
خنده می ریزید به چشمت آرزویی دل فریب
 چون صفای آسمان در صبح نمناک بهار
 می تراود از نگاهت گریه پنهان دوش
 آری ای چشم گریز آهنگ سامان سوخته
بر چه گریان گشته بودی دوش ؟ از من وامپوش
بر چه گریان گشته بودی ؟ آه ای چشم سیاه
از تپیدن باز می ماند دل خوش باورم
در گمان اینکه شاید شاید آن اشک نهان
 بود در خلوت سرای سینه ات یادآورم

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت
( زمین ) زین پیش شاعران ثناخوان ( ابتهاج) ( مجموعه ( زمین ), )
نوشته شده در تاريخ سه شنبه 27 تير 1391 توسط سید مجتبی محمدی ساعت 17:06 تعداد بازديد : 1704 |

زمین

 

زین پیش شاعران ثناخوان که چشم شان
در سعد و نحس طالع و سیر ستاره بود
 بس نکته های نغز و سخنهای پرنگار
 گفتند در ستابش
این گنبد کبود
اما زمین که بیشتر از هر چه در جهان
 شایسته ستایش و تکریم آدمی ست
 گمنام و ناشناخته و بی سپاس ماند
ای مادر ای زمین
امروز این منم که ستایشگر توام
از توست ریشه و رگ و خون و خروش من
 فرزند حقگزار تو و شاکر توام
 بس روزگار گشت و بهار و خزان گذشت
 تو ماندی وگشادگی بی کرانه ات
 طوفان نوح هم نتوانست شعله کشت
 از آتش گداخته جاودانه ات
هر پهلوان به خاک رسیده ست گرده اش
غیر از تو ای زمین که در این صحنه ستیز
 ماندی به جای خویش
پیوسته زورمند و گرانسنگ و استوار
فرزند بدسگالی اگر چون
حرامیان
 بی حرمت تو تاخت
هرگز تهی نشد دلت از مهر مادری
 با جمله ناسپاسی فرزند شناخت
آری زمین ستایش و تکریم را سزاست
از اوست هر چه هست در این پهن بارگاه
پروردگان دامن و گهواره وی اند
 سهراب پهلوان و سلیمان پادشاه
ای بس که تازیانه خونین برق و باد
پیچیده دردناک بر گرده زمین
 ای بس که سیل کف به لب آورده عبوس
جوشیده سهمناک بر این خاک سهمگین
 زان گونه مرگبار که پنداشتی دریغ
 دیگر زمین همیشه تهی مانده از حیات
 اما زمین همیشه همان گونه سخت پشت
 بیرون کشیده تن
 از زیر هر بلا
 و آغوش بازکرده به لبخند آفتاب
زرین و پرسخاوت و سرسبز و دلگشا
بگذار چون زمین
 من بگذرانم شب طوفان گرفته را
آنگه به نوش خند گهربار آفتاب
پیش تو گسترم همه گنج نهفته را
 

هوشنگ ابتهاج

هوشنگ ابتهاج



برچسب ها: ,
امتياز : 0 | نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

صفحه قبل 1 2 صفحه بعد